readin تمرین خواندن 中文 ← فارسی

山下的第一堂课

اولین درس در پایین کوه

B2 HSK / 汉语水平考试 › HSK 4级 / HSK 四级 ووشیا 518 words 📅 ۲ مهر ۱۴۰۵

林小凡第一次离开师门,背着旧剑走进山下的集市。师父曾告诉他:“眼睛要比剑快,心要比眼睛更快。”可当他遇到一个偷铜钱的男孩时,师父的教诲却让他陷入两难。江湖真的只有黑白两种颜色吗?这篇短文用简洁的中文讲述了一个关于成长与选择的故事,适合中级汉语学习者阅读。

داستان «اولین درس پای کوه» درباره شاگرد جوانی است که برای نخستین بار از مکتب استادش جدا می‌شود و وارد بازار شلوغ پای کوه می‌شود. او با موقعیتی روبه‌رو می‌شود که مرزهای درست و غلط را در هم می‌آمیزد و آموزه‌های استادش را به چالش می‌کشد. این متن برای زبان‌آموزان سطح متوسط مناسب است و واژگان مربوط به اخلاق، احساسات و زندگی اجتماعی چینی را به شکلی طبیعی آموزش می‌دهد. بخوانید تا ببینید شیائوفان چگونه با این آزمون دشوار روبه‌رو می‌شود.

💡 برای مشاهدهٔ ترجمه و تلفظ، روی هر واژه کلیک کنید

林小凡 第一次 离开 师门 。 他 背 着 旧剑 , 站 在 山脚下 的 集市 前 , 心跳 得 很 快 。 师父 说过 : “ 下山 之 后 , 眼睛 要 比 剑 快 , 心 要 比 眼睛 更 快 。 ” 他 深吸一口气 , 走进 了 人群 。

集市 很 热闹 。 卖 糖葫芦 的 老人 笑着 叫卖 , 小孩 追 着 风筝 跑 。 小 凡 觉得 一切 都 很 新鲜 。 可 没过多久 , 他 就 遇到 了 麻烦 。 一 个 瘦小 的 男孩 撞 到 他 身上 , 然 后 飞快 地 跑开 了 。 小 凡 一摸 口袋 — — 师父 给 他 的 铜钱 不见 了 。

他 立刻 追上去 。 男孩 跑进 一 条 小巷 , 小 凡 一把 抓住 他 的 手腕 。 男孩 吓得 发抖 , 哭着 说 : “ 我 妹妹 生病 了 , 我 没有钱 买药 … … ” 小 凡 愣住 了 。 就在这时 , 一 个 高大 的 男人 从 巷子 另一头 走来 , 手里 提着 一袋药 。

“ 放开 他 。 ” 男人 声音 很 低 , 但 很 有力 。 小 凡 没 有 松手 。 男人 又 说 : “ 他 偷 了 你 的 钱 , 不对 。 可 你 把 他 送进 官府 , 他 妹妹 就 没人管 了 。 ” 小 凡 的 手 开始 发抖 。

师父 教过 他 : 对 就 是 对 , 错 就 是 错 。 可 眼前 的 事 , 让 他 分不清 对错 。 他 想起 下山 时 , 师父 还 说过 一 句 话 : “ 江湖 不是 只有 黑白 两种 颜色 。 ”

他 慢慢 松开 了 手 。 男孩 跪 在 地上 , 不停 地 说谢谢 。 那 个 男人 看了 小 凡 一眼 , 点点头 , 带着 男孩 走 了 。 小 凡 站在原地 , 心里 又 难受 又 轻松 。

三年后 , 小 凡 成了 有名 的 侠客 。 一次 , 他 护送 一位 商人 过山 。 商人 答应 给 他 很多钱 , 但 半路上 , 他 们 遇到 一群 饿得 走不动 的 难民 。 商人 说 : “ 别管 他 们 , 我 们 快走 。 ”

小 凡 停下 脚步 。 他 想起 那 个 偷钱的 男孩 。 他 对 商人 说 : “ 钱 我 不要了 , 您 自己 走吧 。 ” 然 后 他 把 自己 的 干粮 分给 了 难民 。

那天晚上 , 他 坐在 火堆旁 , 忽然 笑了 。 他 终于 明白 , 下山 时 丢掉 的 铜钱 , 换来 了 一颗 更稳 的 心 。

🌐ترجمهٔ کامل به زبان مادری▼
لین شیائوفان برای اولین بار از مکتب استادش جدا می‌شد. او شمشیر کهنه‌اش را به پشت حمل می‌کرد و در برابر بازار پای دامنه کوه ایستاده بود؛ ضربان قلبش تند می‌زد. استاد گفته بود: «پس از پایین آمدن از کوه، چشمت باید از شمشیرت سریع‌تر باشد و قلبت از چشمت سریع‌تر.» او نفس عمیقی کشید و وارد جمعیت شد. بازار بسیار شلوغ و پرجنب‌وجوش بود. پیرمردی که آبنبات چوبی می‌فروخت، خندان داد می‌زد و بچه‌ها دنبال بادبادک می‌دویدند. شیائوفان احساس می‌کرد همه چیز تازه و جدید است. اما زیاد طول نکشید که با دردسر روبه‌رو شد. پسری لاغر و کوچک به او برخورد کرد و سپس به سرعت فرار کرد. شیائوفان دست به جیبش کشید — سکه‌های مسی که استاد به او داده بود، ناپدید شده بودند. او فوراً دنبالش کرد. پسر به کوچه‌ای دوید و شیائوفان با یک حرکت مچ دستش را گرفت. پسر از ترس می‌لرزید و گریه‌کنان گفت: «خواهر کوچکم بیمار است و پول خرید دارو ندارم...» شیائوفان متحیر شد. در همین لحظه، مردی بلندقد و تنومند از سر دیگر کوچه آمد، در حالی که کیسه‌ای دارو در دست حمل می‌کرد. «رهایش کن.» صدای مرد آرام بود، اما قوی. شیائوفان دستش را رها نکرد. مرد دوباره گفت: «او پول تو را دزدیده، این نادرست است. اما اگر او را به مقامات دولتی بسپاری، کسی از خواهرش مراقبت نخواهد کرد.» دست شیائوفان شروع به لرزیدن کرد. استاد به او آموخته بود: درست، درست است و غلط، غلط. اما موضوع پیش رو او را ناتوان از تشخیص درست و غلط کرده بود. به یاد آورد که هنگام پایین آمدن از کوه، استاد جمله دیگری هم گفته بود: «جامعه فقط دو رنگ سیاه و سفید ندارد.» او آرام آرام دستش را رها کرد. پسر روی زمین زانو زد و بی‌وقفه تشکر کرد. آن مرد نگاهی به شیائوفان انداخت، سر تکان داد و پسر را با خود برد. شیائوفان در جای خود ایستاد؛ در دل هم ناراحت بود و هم آسوده. سه سال بعد، شیائوفان به قهرمانی معروف تبدیل شد. یک بار، او یک تاجر را در عبور از کوه همراهی و محافظت می‌کرد. تاجر قول داد پول زیادی به او بدهد، اما در میانه راه با گروهی آواره برخورد کردند که از گرسنگی نمی‌توانستند راه بروند. تاجر گفت: «کاری نداشته باش، سریع برویم.» شیائوفان ایستاد. به یاد پسر دزد پول افتاد. به تاجر گفت: «پول نمی‌خواهم، خودت برو.» سپس غذای خشک خود را بین آوارگان تقسیم کرد. آن شب، او کنار آتش نشست و ناگهان خندید. بالاخره فهمید که سکه‌های مسی‌ای که هنگام پایین آمدن از کوه از دست داده بود، در عوض قلبی آرام‌تر و محکم‌تر به دست آورده بود.

📝 عبارت‌های کلیدی

深吸一口气 → یک نفس عمیق کشیدن
没过多久 → زیاد طول نکشید
就在这时 → در همین لحظه
分不清对错 → ناتوان از تشخیص درست و غلط
黑白两种颜色 → دو رنگ سیاه و سفید
别管他们 → کاری به آن‌ها نداشته باش
换来一颗更稳的心 → در عوض قلبی آرام‌تر به دست آوردن

❓ FAQ

پس از خواندن این داستان، چگونه می‌توانم واژگان جدید را تمرین کنم؟
بهترین روش این است که واژگان کلیدی مانند «师门»، «铜钱»، «官府» و «江湖» را در دفترچه‌ای بنویسید و برای هر کدام یک جمله جدید بسازید که به داستان مربوط باشد. سپس داستان را دوباره بخوانید و زیر هر واژه خط بکشید. این کار باعث می‌شود واژه‌ها در بافت داستانی حفظ شوند، نه به‌صورت جداگانه.
تفاوت «对» و «错» در این متن چگونه است؟
در متن آمده: «对就是对,错就是错» یعنی «درست، درست است و غلط، غلط». در زبان چینی «对» به معنای درست و «错» به معنای غلط است. اما نکته مهم این است که در جمله «分不清对错»، این دو واژه به‌صورت ترکیبی به کار رفته‌اند و به معنای «ناتوان از تشخیص درست از غلط» هستند. این ساختار در مکالمات روزمره چینی بسیار رایج است.
مفهوم «江湖» در فرهنگ چینی چیست؟
«江湖» در فرهنگ چینی به دنیای بیرون از خانه و مکتب اشاره دارد؛ دنیایی پر از ماجراجویی، خطر و آزمون‌های اخلاقی. در داستان‌های شمشیرزنی چینی، «江湖» جایی است که قهرمانان با انتخاب‌های دشوار روبه‌رو می‌شوند. در این متن، استاد به شیائوفان می‌گوید: «江湖不是只有黑白两种颜色»، یعنی دنیای واقعی پیچیده‌تر از درست و غلط ساده است.
چگونه می‌توانم از این داستان برای تمرین شنیداری استفاده کنم؟
می‌توانید متن داستان را با صدای بلند بخوانید و صدای خود را ضبط کنید. سپس به ضبط گوش دهید و سرعت خواندن خود را با سرعت طبیعی گویشوران چینی مقایسه کنید. همچنین می‌توانید جملات کوتاه مانند «他深吸一口气» یا «男孩吓得发抖» را جداگانه تمرین کنید و روی آهنگ و لحن احساسی آن‌ها کار کنید.
⚡ دربارهٔ متن
مناسب برای
زبان‌آموزان سطح متوسط چینی که به داستان‌های کوتاه و ادبیات شمشیرزنی علاقه دارند
سطح دشواری
متوسط (HSK 4-5)
واژگان کلیدی
120 words
نکات دستوری
ساختارهای شرطی و مقایسه‌ای، افعال جهت‌نما (跑开، 追上去، 走来)، و کاربرد «把» در جملات
هدف خواندن
تقویت مهارت خواندن از طریق داستانی جذاب درباره انتخاب‌های اخلاقی و رشد شخصیت
“林小凡第一次离开师门,背着旧剑走进山下的集市。师父曾告诉他:“眼睛要比剑快,心要比眼睛更快。”可当他遇到一个偷铜钱的男孩时,师父的教诲却让他陷入两难。江湖真的只有黑白两种颜色吗?这篇短文用简洁的中文讲述了一个关于成长与选择的故事,适合中级汉语学习者阅读。”
۰ واژه · می‌توانید بدون واژه نیز شروع کنید